على اكبر دهخدا
648
امثال و حكم ( فارسى )
نظير : سعديا دى رفت و فردا همچنان معلوم نيست * در ميان آن و اين فرصت شمار امروز را . سعدى . رجوع به : از آنروزيكه از تو . . . ، شود . چو دى رفت و فردا نيامد هنوز * نباشيم از انديشه امروز كوز . فردوسى . رجوع به : از آنروزيكه . . . ، شود . چو ديوار بر برفسازى نخست * نگون زود گردد به بنياد سست . اسدى . نظير : لاد را بر بناى محكم نه * كه نگهدار لاد بنلاد است . « 1 » چو ديوار شهر اندر آيد ز پاى * كلاته نبايد كه ماند بجاى چو ناچيز خواهد شدن شارسان * مماناد بر پاى بيمارسان . فردوسى . چو رفتى بر شه پرستنده باش * كمر بسته فرمانشرا بنده باش . اسدى . رجوع به : اى پسر گر ملازم شاهى . . . ، شود . چو رفتى بر شه سخن نغزگوى * بآهستگى گوى و با مغز گوى . اسدى . رجوع به : اى پسر گر ملازم شاهى . . . ، شود . چو رفتى سركار با ايزد است * اگر نيك باشدت كار ار بد است . فردوسى . چو روز پدر يكسر آيد بسر * بجايش نشايد كسى جز پسر . اسدى . چو روز ما همى بر ما نپايد * در او بيهوده غم خوردن چه بايد . ويس و رامين . چو روز مرد شود تيره و بگردد بخت * هم او بد آمد خود بيند از به آمد كار . ابو حنيفهء اسكافى . چو روزى بشادى همى بگذرد * خردمند مردم چرا غم خورد . فردوسى . رجوع به : از آنروزيكه . . . ، شود . چو روشن بود روى خورشيد و ماه * ستاره چرا برفرازد كلاه . فردوسى . چو ريزد شير را دندان و ناخن * خورد از روبهان لنگ سيلى . رجوع به : پيرى و صد عيب . . . ، شود . چو ز اندازه تن را فزائى خورش * گرد دردمندى ز بس پرورش . رجوع به : از گلوبنده . . . ، شود . چو زر دوست مردم كند داورى * كجا داند او كرد حقگسترى . ( . . . ستمديده نشناسد از مهر زر * ز مرد ستمكار پرخاشخر بدل مهر زرش چو گيرد قرار * نداند فكارنده از دلفكار . ) حضرت اديب . چو زنبورخانه برآشوفتى * گريز از محلت كه گرم اوفتى . سعدى .
--> ( 1 ) اين شعر را باسم رودكى و خسروانى و فرالاوى و نيز شمس فخرى ديدهام !